yashar392: یه روز غضنفر میره مهمونی ، صابخونه یه سگ داشت که اسمش لویی بود . سگه میره زیر صندلی غضنفر میشینه . یه هو غضنفر بدجوری گوزش میگیره. با خودش فکر می کنه اگه بگوزه صابخونه فکرمی کنه که لویی گوزیده . غضنفر یه کم از گوزش رو ول کرد صابخونه سریع به لویی گفت : - لویی برو تو حیاط ، ولی لویی تکان نخورد . غضنفر که خیالش راحت شد که میافته گردن لویی یهکم دیگه گوزید . صابخونه باز سریع به لویی گفت : - لویی برو تو حیاط ، ولی بازلویی نرفت . غضنفراین دفعه با خیال راحت تمام گوزش رو ول کرد. صابخونه یه هو داد زد : - لویی ، حتما می خوای این آقا سرت برینه !!
یه روز غضنفر میره مهمونی ، صابخونه یه سگ داشت که اسمش لویی بود . سگه میره زیر صندلی غضنفر میشینه . یه هو غضنفر بدجوری گوزش میگیره. با خودش فکر می کنه اگه بگوزه صابخونه فکرمی کنه که لویی گوزیده . غضنفر یه کم از گوزش رو ول کرد صابخونه سریع به لویی گفت : - لویی برو تو حیاط ، ولی لویی تکان نخورد . غضنفر که خیالش راحت شد که میافته گردن لویی یهکم دیگه گوزید . صابخونه باز سریع به لویی گفت : - لویی برو تو حیاط ، ولی بازلویی نرفت . غضنفراین دفعه با خیال راحت تمام گوزش رو ول کرد. صابخونه یه هو داد زد : - لویی ، حتما می خوای این آقا سرت برینه !!